یه اتفاق – An Incident
امروز خیلی خوش گذشت. با بچه ها رفتیم پارک ارم. هر چند پارک ساعت 4 می بست و ما عملا ساعت 4:15 همو دیدیم ولی اصلا خالی از حال نبود!! چای، قلیون، پانتومیم… که دو ساعتی توی باغ طول کشید. انواع و اقسام کلمات… از “نَفَس کرم خاکی گرفته” تا خیلی چیزهای دیگه که اینجا جای گفتن نداره. بعد، تقریبا همه تصمیم گرفتیم بریم میدون انقلاب آش بخوریم… اونم چه آشی! صف بود واسه آش این مغازه هه… ظاهرا آشش خیلی گل کرده که جمعیت اینطوری وایستاده بودن. به هر حال نوبتمون شد و سقارش دادیم… 15 تا آش رشته، یدونه آش شله قلمکار بدون دارچین. آش کاسه ای 1000 تومن بود. خلاصه با حال آش رو خوردیم. خیلی چسبید… چند تا هم پپسی کوچیک و یه نوشابه ی زرد و یه سفید هم سفارش دادیم.
Technology Websites
Here’s a good list of links for updates on technology – mostly Internet related: – I’ll keep my list up-to-date
http://www.cpan.org/
Welcome to CPAN! Here you will find All Things Perl.
http://perldoc.perl.org/perl.html
Perl Programming Documentation
http://pear.php.net/
PEAR – PHP Extension and Application Repository
PHP, Object Oriented
KillerPHP Tutorials
http://drupal.org/
Content Management Platform
http://www.daniweb.com/
DaniWeb IT Discussion Community
http://perl.zoic.org/perldb/book1.html
Database Programming with Perl
سرقت با چاقو از بامشاد
از همه ی دوستان عزیزم که پیام من رو دریافت کردند و فرصت کردند مطلبی بنوسیند، بی نهایت سپاسگذارم. شما دوستان عزیز وقت گذاشتین و کامنت نوشتید، یا ایمیل کردید، یا روی یاهو مسنجر منو پیدا کردین یا حتی فرصت کردین با منزل تماس بگیرید. بی نهایت و صادقانه ازتون سپاسگذارم. دوستای خوبم تو این دنیا، سرمایه شما هستید و آدمهای خوب. سرمایه اون مقدار اندکی نبود که با چاقو دنبالش بودن. سرمایه شمایید… و چه زیبا چیزها جانشین میشن. چه خوبه که بیاموزیم و زیبا زندگی کنیم و به دیگران کمک کنیم. چه روانی و چه با دستهامون. بازهم سپاسگذار و ممنون – بامشاد – 25 بهمن 1388 |
21 بهمن – 8 شب – چهارراه پارک وی
ساعت 8 شب بود. تازه لپ تاپ دوستومون رو بر میگردودنم خونه. برده بودم دی وی دی درایورش رو یکی از دوستانم در پاساژ ایران (میدون ولی عصر) عوض کنه.. دنبال ماشین بودم از پارک وی بیام پمپ بنزین ولنجک و از اونجا… خونه. پژوی جی-ال-اکسی که ظاهرا مسافرکش بود بوق زد. گفتم پمپ بنزِین ولنجک. علامت داد که سوار شم. جوونی از پشت پیاده شد. گفتم من پمپ بنزین پیاده میشم. گفت من زودتر پیاده میشم.
سوار شدم. به راننده سلام کردم. ماشین شروع به حرکت کرد.
هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که همون جوون که حالا در سمت راست من بود چرخید و یقم رو گرفت و شروع کرد به داد زدن و فحش دادن. چیز بسیار نوک تیزی که ظاهراً چاقو بود رو به گردنم فشار داد. چاقو خود نمایی میکرد. 3 نفر دیگه که باهاش بودن ساکت بودن. ولی سمت چپی هم چاقو داشت. فحش هاش همون فحشهای متداول رکیک بود که اغلب در مواقعی آدم میشنوه.: … “هر چی داری عین بچه آدم درمیاری میدی تا *** و *** نکردمت”… دوستش که سمت چپ من بود هدفون ام پی 3 پلیرم رو ازگوشم درآورد. دست کرد تو جیب پیرهنم و ام پی 3 پلیرم رو ورداشت. جوون سمت راست مرتبا تهدید میکرد و فحش میداد. حالا کیف پولم تو دستش بود. سریع چکش کرد. پرخاشش ادمه داشت. کارت عابر بانک ملی ام رو درآورد. گفت “یالا اون یکیشو بده”. گفتم فقط همینه. ادامه داد:”یالا رمزشو بده. دروغ بگی *** و *** و ***” ترسیده بودم. در عین حال با نرمی جواب میدادم. تنها چیزی که کم داشتم این بود که بخواد چند تا ضربه ی چاقو هم بزنه.
لپ تاپ رو از دستم گرفتن. و هفتاد تومن پول از کیف پولم. و گوشی موبایلم رو که تازه پریروز با عشق و حال 189 تومن خریده بودم . و ام پی 3 پلیرم رو و عابر بانک و رمزش رو که حالا دسترسی اونهارو به 700 تومن پول راحت کرده بود.. پرسید: تا حالا چاقو خوردی؟ کمی ترسم بیشتر شد. گفتم نه. و اینکه علاقه ای هم ندارم.
ماشین خیلی وقت بود که تو کوچه های فرعی زده بود. جوون که هنوز به عالم و آدم فحش میداد دستور داد ماشین نگه داره. شاید هم راننده ماشین خودش نگه داشت… درست نفهمیدم. به هر حال اونچه مسلم بود این بود که من با 4 تا جوون بزهکار و بیمار روبرو بودم…. و امکان حمله از طرف اونها هیچ چیز غیر عادیی به نظر نمیومد. به هر حال من نسبتاً آروم بودم.
ماشین ایستاد. منو پیاده کرد. کوچه بلند بود و خلوت. گفت: بدو. احساس میکردم امنیت جانی بیشتر به من نزدیک شده. گفتم: من با پام مشکل دارم ولی باشه…. و بعد در حدی که میتونستم با سرعت بیشتر ازشون دور شدم. خدا رو شکر میکردم که سالمم.
حالا این من هستم با حدود یک میلیون و ششصد تومن سرمایه از دست رفته و یک شروع. با یک بانک که تا 3 روز دیگه تعطیله و هیچگونه دسترسی به مسدود کردن حساب عملا به آدم نمیده. و دو تا کلانتری … و یک تجربه واسه من. به هر حال امور به رشد بیشتر آدما خیلی کمک میکنن و من بازهم بیشتر احساس میکنم باید سخت تر و هوشمندانه تر کار کنم… تا من باشم که سوار شخصی با 4 تا جوون نشم… خدا وکیلی از اولش تابلو بود… فقط من انتظار دزدی نداشتم.
از دوستان عزیزم تقاضا میکنم دیگه به دو شماره ی ایرانسل و 0919 من تماس نگیرند چون اونها دیگه در دسترس من نیستند و من باید بزودی خطوط رو بسوزونم. با سپاس.
